تبليغاتX
نمای بسته

یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 

دیگر اراده برای ماندن وادامه دادن نیست.بعضی مواقع این حس ناخوشایند آنقدر اسیرت می کند که تبدیل به خوره می شود.حس می کنی انگار همه چیز در آخر خط است.ماشینها مانده اند.پیاده روها خالیست ودیگر صدای خنده ای ،گریه ای، دیگر هیچ چیز را نمی شنوی.صدایی که مردی به زنی  بگوید:دوستت دارم و زن لبخند بزند.دیگر بازی کودکانه ای ،خنده ای بی معنی،هیچ چیز حتی نفس کشیدن رانمی شنوی.اینها بشارت جهنم است.زندگی با درد،تهی.

تمام زندگی از مقابلت می گذرد.از مقابل چشمانت.درست مانند یک فیلم با ریتمی بسیار سنگین که در آن شخصیت ها به سوی یک بن بست پیش می روند.بن بستی که در خود زندگی است با تمام محکومیتش با تمام شیرینیش.درست مانند شخصیتهای فیلم"روزی روزگاری در آناتولیا".در این فیلم مردی قتلی را انجام داده است وپلیس ها این قاتل را از اول فیلم تا آخر آن برای شناسایی مکان قتل می برند.تا او بگوید کجا قتل انجام شده ومقتول را هم بیابند.ریتم فیلم چون تمام شخصیتهایش سنگین وکند طی می شود،چون جریان شاید سیال زندگی. ازپلیسها گرفته که درباره گوشت بوفالو حرف می زنند تا دادستان وحتی دکتری که برای شناسایی و گزارش قتل آمده وراننده های سه ماشین ودوکارگر که برای کندن وبیل زدن آورده شده اند همه گویی رگه هایی از بی هویتی وبی خاصیتی در وجودشان هست.داستان فیلم همین است.اما داستان ناظر دادگاه که برای نوشتن گزارش قتل آمده است بسیار جالب ودیدنی است.او داستانی را برای دکتر تعریف می کندکه:در جریان دادگاه زنی بود که گفته بود:من در فلان روز خواهم مرد وآن زن در همان روزی که گفت می میرم مرد.اما دکتر فیلم با حرف های او قانع نمی شود واز او می پرسد مگر ممکن است کسی بداند که کی خواهد مرد؟ وبه ناظر می گوید شاید قرص خورده باشد.وناظر دادگاه می گوید:مثلا چه قرصی؟ و دکتر جواب می دهد بعضی قرصها هستند که افرادی که ناراحتی فلبی دارند ازآن استفاده می کنند واگر از این قرصها استفاده بی رویه شود باعث مرگ می شود.این جاست که ناظر دادگاه به فکر فرو می رود وبه او جریانی را که شوهر زن بعد از مرگ همسرش به او گفته است را برای او بازگو می کند که: یک روز آن زن دست شوهرش را در دست زنی دیگر دیده است.اینجاست که بیننده گیج و مبهوت متوجه می شود که آن زن همان زن خود ناظر دادگاه است.او نمرده بلکه خودکشی کرده واز این طریق مرد زندگی اش را تنبیه می کند واین بزرگترین سوال این مرد دادگاهی است:آیا ممکن است کسی،کسی را با مرگ خود تنبیه کند؟.تمام افراد فیلم در آخر فیلم کم می آورند اما زندگی هم چنان ادامه دارد وادامه خواهد داشت.حتی با سبکی تحمل ناپذیرش.

فیلم شناخت:

نام فیلم:روزی روزگاری در آناتولی

کارگردان:نوری بیلگه جیلان

محصول:ترکیه

سال ساخت:2011

امتیاز درImdb:8.0

+      نویسنده محمد  | 

چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 
«هفته من با مرلین» یک فیلم زندگی نامه ای از بازیگر بزرگ و درخشان دهه ۵۰ سینمای آمریکاست یعنی مرلین مونرو.این فیلم درباره شخصیت حساس، پرتناقض و ناآرام ستاره بزرگ سینماست که داستان زندگی واقعی خود او کم از یک فیلم تمام عیار هالیوودی ندارد.ستاره که در سیاه چاله(نه منفی) هالیوود زاده شد و در همان سیاه چاله نیز بدرود زندگی گفت.بیشتر افراد معتقدند که هالیوود نتوانست به تمام معنا از استعداد مونرو بزرگ استفاده کند ودر تمام فیلمهایی هم که بازی کرد بیشتر جاذبه جنسی وزیبایی او مورد توجه بود. مونرویی که زن نمایش نامه نویس بزرگ آن دهه یعنی آرتور میلر بود.

فیلم « هفته من با مرلین » به اتفاقات تابستان سال 1956 ، وقتی مرلین  برای بازی در یک فیلم به نام «The Prince and the Showgirl»به انگلستان می آید تا با بازیگر و کارگردان مشهور آن زمان انگلستان یعنی «Sir Laurence Olivier» هم بازی شود ودر فیلم او هم بازی کند.ولی به انگلستان که وارد می شود.نمی تواند به کسی اعتماد کند ،دربازیگریش سستی می کند و دیر به صحنه فیلمبرداری می آید وآن شخصیت حساس که همه باید به او توجه کنند را بروز می دهد..این اتفاقات شش سال پیش از مرگ مرلین اتفاق می افتند.حتی احساس می کند که سر لاورنس دشمن اوست وبا او خصومت دارد."سیمون کورتیز "کارگردان تلویزیون که وارد سینما هم شده ، این فیلم را ساخته است.نفش مرلین مونرو را بازیگر خوب سینما "میشل ویلیامز" بازی می کند.میشل ویلیامز آنقدر نقش مونرو را خوب بازی می کند که  عدم شباهتش به مونرو تحت شعاع بازیگریش قرار می گیرد.وتماشاگر مبهوت بازی زیبای ویلیامز می شود با همه شیرینیش وبا تمام نا امیدیش در اوج شکوه وافتخار. 

ودر آخر باید اشاره کنیم که فیلم براساس کتاب خاطرات دستیار سوم "لاورنس " که کالین کلارک نام داشت ،ساخته شده است.وبیشتر فیلم هم دور ماجراهایی که برای کالین کلارک در دوره ای که دستیار سوم لاورنس بوده واولین عشقی که تجربه کرده است می گردد.

چند واژه برای فیلم:ستاره سینما ،هالیوود ،حساسیت ،زیبایی

+      نویسنده محمد  | 

یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 
در این نوشته داستان فیلم لو می رود

فیلم آرتیست ُامسال بیشتر جوایز اسکار را ربود (که در انتهای مطلب به آنها اشاره می شود).اما فیلم آرتیست فیلمی صامت است در دنیای تکنولوژی و صدا. یک سوال مهم مطرح است چرا این فیلم مورد استقبال قرار گرفت،فیلمی که فضای دهه دوم وسوم قرن بیستم  را نشان می دهد؟فیلمهایی که به دلیل کمبود تکنولوژی صامت بودند؟.فیلم داستان پیچیده ای ندارد،و به نظر من فضای دوره فیلمهای صامت را خوب نشان داده.دقیق مثل فیلم های صامت ساخته شده،مثلا زاویه نورهایی که بر صحنه تابیده شده و سایه هنرمند فیلم در همه جای فیلم معلوم است.و عدم طراحی درست صحنه ونکات دیگر که مربوط به فیلمهای صامت بود.اما داستان چیست؟ آرتیست داستان یک آرتیست است که در دوره فیلمهای صامت محبوب کارگردانان و تماشاگران بود.یک ستاره تمام عیار که در همه فیلمهای صامت دوره فیلمهای صامت بازی میکند.علت تکرار کلمه صامت به این دلیل است که هم فیلم صامت است هم درباره فیلمهای صامت وهم درباره ستاره گانش.اما یک اتفاق می افتد که تمام رویای های این هنرمند صامت نقش بر آب می شود.این اتفاق همانا آمدن صدا به سینماست.با آمدن صدا به سینما بیشتر بازیگران دچار همان اتفاقی شدند که قهرمان فیلم " آرتیست "نیز دچار آن است.یعنی افول.

فیلم " آرتیست " اوج و افول یک ستاره را نشان می دهد.با آمدن صدا به سینما دیگر هیچ کس رغبت ندارد که فیلم صامت ببیند.چون آمدن صدا در حکم یک معجزه بود.معجزه ای که هیچ کس باور نمی کرد.میشل آزاناویسیوس این اتفاقات را خوب نشان می دهد.در صخنه ای جرج والنتین رادر یک فیلم صامت نشان می دهد در عین حال که سینما خالی است در پرده سینما،فیلمی به نمایش در می آید که  جرج والنتین (قهرمان فیلم آرتیست) در یک باتلاق گیر می کند و در باتلاق فرو می رود به نظر من این تغبیری از مرگ هنرمند صامت است وفتی ستاره فیلم بمیرد انگار فیلم  نیز مرده است.و در جای جای فیلم این نکبتی که خاطر صدا ایجاد شده به نمایش در می آید.در جای دیگر فیلم مجبور می شود تمام لباس های بازیگری ،حتی وسایل خانه اش را بفروشد که این باعث می شود  فیلم اندکی کلیشه ای شود.و درجای دیگر که به نظر بهترین صحنه فیلم نیز قلمداد کرد جایی است که بازیگر سرخورده سینمای صامت از خیابان می گذرد و در آن طرف خیابان در بالای مغازه ای "لونلی استار"  نوشته است که کارگردان آنها را در یک نما نشان می دهد.در کل آرتیست چندان فیلم بزرگی نیست.شاید منتقدان و تماشاگران آمریکایی دچار نوستالژی شدند.احساس میکنم امسال بیشتر فیلم ها زاده نوستالژی بودند.

چند واژه برای فیلم:نوستالژی،سینمای صامت،چارلی چاپلین،دهه اول قرن بیست،

جوایز:

آرتیست (به انگلیسی: The Artist) یک فیلم فرانسوی-آمریکایی عاشقانه محصول سال ۲۰۱۱ به کارگردانی میشل هازاناویسیوس است و ژان دوژاردن و برنیس بژو بازیگران اصلی آن می‌باشند. داستان فیلم مربوط به سال‌های ۱۹۲۷ تا ۱۹۳۲ در هالیوود می‌باشد که سینمای صامت در حال افول بوده و گذر به سوی سینمای ناطق بوده‌است و بازیگران آن دچار مشکل شده‌اند. این فیلم خود بصورت صامت و سیاه-سفید فیلم‌برداری شده‌است. منتقدان از این فیلم تمجید بسیاری نموده‌اند.

آرتسیت در جایزه گلدن گلوب در ۶ بخش نامزد گردید و توانست در ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲، برنده ۳ جایزه (بهترین فیلم کمدی یا موزیکال، بهترین موسیقی متن و بهترین بازیگر مرد کمدی یا موزیکال) شود. در ژانویه ۲۰۱۲ این فیلم برای ۱۲ جایزه در بفتا نامزد شد و توانست در ۶۵اُمین دورهٔ این جشنواره، ۷ جایزه (بهترین کارگردانی، بهترین فیلم‌نامه‌نویسی، بهترین بازیگر مرد، بهترین موسیقی، بهترین طراحی لباس، بهترین فیلم‌برداری و بهترین فیلم) را از آن خود کند. آرتسیت هم‌چنین توانسته‌است جایزه بهترین فیلم و بهترین کارگردانی حلقه منتقدان فیلم لندن و کارگردانش، میشل هازاناویسیوس، جایزه بهترین کارگردانی جایزه انجمن کارگردانان آمریکا را به دست آورد.

‌این فیلم صامت در ۵ رشته (بهترین فیلم سال،بهترین کارگردانی،بهترین بازیگر مرد،بهترین موسیقی متن،بهترین طراحی لباس) برنده جایزهٔ اسکار شدوهم‌‌اکنون نیز در فرانسه در ۱۰ رشته برای جایزه سزار نامزد شده‌است.

هازاناویسیوس در خصوص موفقیت فیلمش گفته‌است: «شاید چون آرتیست یک فیلم عاشقانه ساده است. جهانی است و یک سگ دوست‌داشتنی دارد. مردم عاشق سگ‌های دوست‌داشتنی‌اند.»۱

۱-ویکیپدیا

+      نویسنده محمد  | 

سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 

Hugo (II) (2011)  هیوگو فیلمی بسیار متفاوت از سایر فیلم های اسکورسیزی که وقتی فیلم را می بینی باور نمی کنی که این فیلم ساخته عاشق سینمایی به نام مارتین اسکورسیزی است.فیلم با چرخش بسیار انگار هیچ رابطه ای با فیلمهای قبلی او ندارد.بسیار زیبا وبه قولی تمیز ساخته شده است.اسکورسیزی نیز چون سایر کارگردانان از تکنولوژی جدید سه بعدی استفاده کرده تا بتواند از امکاناتی که این ابزار در اختیار او قرار می دهد، مخاطب را به فیلم خود جذب کند.

هیوگو داستان خود اسکورسیزی است با تمام رویاها وتخیلهایش.اسکورسیزی نیز مانند هیوگوی عاشق زمان،عاشق سینماست.دنیای فیلم دنیای کودکان است اما برای بزرگترها ساخته شده است.تصاویری شاد و رنگارنگ که با فضاهای قبلی فیلمهای مارتین نمی خواند و کودکی را نشان می دهد که ناخودآگاه میراث پدرش را حفظ میکند که در واقع میراث یکی از بنیانگذاران سینماست.یعنی آدم آهنی که "جرج ملییس"برای یکی از فیلمهایش ساخته است.اما به دلایلی چون جنگ این اولین کارگردان سینما یعنی جرج میلیس احساس می کندکه مردم  دیگر حوصله رویا ندارد ورویاپردازی برایشان با رفتن به جنگ ودیدن صحنه های خشن و مرگبارچیزی عبث است.به این خاطر است که میلیس کارگردان دیگر مخاطبی ندارد که رویای که در سر دارد و در واقع می توان گفت رویای مخاطبانش نیز هست برایشان بسازد به این خاطر همه چیز را می سوزاند و در واقع از گذشته ای که داشته فرار می کند.اما هیوگو جوان وجستجوگر دوباره خاطره او را بیدار می کند در واقع او سینما را و رویاپردازان را بیدار می کند.

+      نویسنده محمد  | 

یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 
"من او را دوست داشتم"نام کتابی است از نویسنده زن فرانسوی آنا گاوالدا.آنا گاوالدا در این رمان شخصیت هایی که توصیف می کند زیاد پیچیده نیستند.افرادی که ناخواسته دچار اشتباه می شوند.واین اشتباه زندگی آنها را در مسیر زوال قرار می دهد.با این حال وقتی که شروع به خواندن کتاب می کنی هیچ چیز جالبی و خارق العاده ای وجود ندارد.منظورم از خارق العاده نه جملات عاشقانه سطحی که بین شخصیت های داستان رد وبدل می شود بلکه یک کنش شگفت انگیزی که از شخصیتها سر بزند که ما را با خود درگیر کند است.

از شروع داستان با شخصیتی مواجه می شویم که شوهرش زنی را با دو بچه رها کرده است.در واقع تمام داستان همین است:

"سرماي زمستان سوناتي در كنج آتش شومينه قطره اشكي كه بر گونه ي زني جوان جاري مي شود دو دختر بچه كه به خواب رفته اند مردي در سكوت شبي بي ماه خود را فرو مي ريزد راز مي گشايد و زندگي"

و نویسنده در طول تمام داستان می خواهد این حس را القا کند:

چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟"

اگر بخواهم واضحتر درباره داستان صحبت کنم رمان"من او را دوست داشتم"درباره خیانت است.خیانت مردی به زنی که او را دوست داشت.نکته مهم داستان این است که نویسنده هیچ کدام از شخصیتها ا متهم نمی کند اما آنچه باعث کم تر شدن صمیمیت خواننده کتاب نسبت به داستان می شود همانا قضاوت اوست.او نسبت به شخصیتهایش قضاوت می کند وانگار می خواهد راه درست را به آنها نشان دهد.در کل داستان"Je Laimais " حس زنانه ای را انتقال می دهد که به وسیله پدر شوهر بیان می شود.وبار این حس زنانه در بیشتر جملات و عبارات کتاب هست.

                 

+      نویسنده محمد  | 

یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 

«ماجراهای تن تن: راز اسب شاخدار»  (The Advantures of Tintin: The Secret of the Unicorn) فیلم جدید استیون اسپیلبرگ  کارگزدان شاخص سینماست که موسیقی متن آن را یار غارش جان ویلیامز ساخته است.این انیمیشن اکشن وماجرایی که از قصه‌های مصور «تن تن»  که در فاصله 1929 تا 1976 منتشر شد و بیش از 200 میلیون نسخه از آن به فروش رسید و این انیمیشن سه بعدی براساس مجموعه داستان هایی (Comic Book) از نویسنده ای به نام هرژه است و در این «ماجراهای تن تن»، جمی بل نقش خبرنگاری را بازی می کند که با سفر به دور دنیا با ادم های بد و شرور مقابله می کند گرفته شده است در روز اول اکران خود در بریتانیا 3.5 میلیون دلار و در فرانسه که برای آنها یک نوع نوستالژی را القا می کرد حدود 4.5 میلیون فروش داشته است و طبق نوشته سایت سینمایی imdb تا 21 فوریه 2012 حدود 307 میلیون دلار فروش داشته است.البته زادگاه تن تن در بلژیک بوده است. در این انیمیشن از تکنولوژی های مختلفی چون موشن پیکچر و سه بعدی استفاده شده است.

به نظر می رسد اسپیلبرگ نسبت به این داستان حس نوستالژی داشته و  به این خاطر است که دست به زنده کردن داستان زندگی این خبرنگار جستجوگر کارتونی کرده است.در کل این انیمیشن زیبا و مهیج درامده است.اما به نظر می رسد که واکنش ها نسبت به این داستان و این انیمیشن خوب نبوده و طرفداران اروپایی را راضی نکرده است.او در جواب این انتقادات می گوید: «آن‌ها تفسیر خود را از قصه‌های تن تن داشتند، همان طور که کارگردانان تئاتر می‌توانند تفاسیر متفاوت از شکسپیر داشته باشند. اگر این فیلم بتواند مردم را به کتاب‌ها برگرداند که چه بهتر. همراهی پیتر جکسون و استیون اسپیلبرگ با این پروژه هم برای بلژیک خوب است هم برای قصه‌های هرژه.»

 چند پوستر از فیلم:

 

منابع

خبر آنلاین

+      نویسنده محمد  | 

جمعه 5 اسفند1390ساعت 

درخت زندگی (tree of life the) ساخته فیلسوف سینماگر آمریکایی که هیچ وقت درس سینما نخوانده اما انگار سینما را خوب فهمیده است.ترنس مالیک شخصیت جالبی دارد هیچ وقت از مراسمهای متجملی که برای جایزه دادن به یک فیلم برپا می کنند خوشش نیامده وحتی می توان گفت ازآنها متنفر بوده است.برای صحبت کردن درباره آخرین فیلمش گفته است «دوست ندارم هیچ دوربینی باشد فقط می توانید صدایم را ضبط کنید».اما نیمه اول فیلم درخت زندگی آنقدر زیبا طبیعت را به نمایش در می آورد که مخاطب چاره ای جز این ندارد که فقط در برابر ابن تصاویر سکوت کند.سکوتی که مادر برابر کوه پر مه یا در برابر دریای بی کران داریم.اما به نظر،فیلمساز می خواهد امر والای کانتی را نشان دهد.اما تعریف امر والا از نظر کانت:والا آن است که به طور ناب وساده عظیم باشد.به نظر من فیلم به تمام معنای کلمه امر والا یا sublime کانت را نشان می دهد.اما درنظر کانت والایی احساس ناب است در واقع به یک نوع موقعیتی ذهنی باز می گردد.و ترنس مالیک انگار این احساس را و این موقعیت ذهنی را القا می کند.فیلم آخر مالیک حرفهایی زیادی برای گفتن دارد از قابلیتهای بیشمار سینمایی استفاده می کند تا چیزی بگوید،چیزی بسیار ساده:زندگی ومرگ .این قانون نانوشته طبیعت است .به نظر تنها حرف مالیک در درخت زندگی همین باشد.او در ساخت فیلم انگار این جمله معروف افلاطون را زمرمه می کند" فلسفه با حیرت در برابر هستی آغاز می شود".وترنس مالیک با دوربینش،با پرداخت خوب سینماییش این "حیرت در برابر هستی را نشان می دهد".

آنچه که باعث می شود فیلم مالیک اندکی نسبت به نمونه هایش متفاوت باشد همانا دید سرشار فلسفی اوست.او انگار از طبیعت گرایی فیلسوفان یونانی شروع می کند،بعد از دید دیالیکتیک تاریخی هگل می گذرد وبه کانت می رسد.کانتی که عقلگرایی وتجربه گرایی در فلسفه او متوقف می شود.در نیمه دوم فیلم ،به زندگی پرداخته می شود. به زندگی مردی که سه پسر دارد،مردی که دوست دارد فرزندانش خوب زندگی کنند وبه قول خودش در این جهان بتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند.

اما در اسم فیلم هوشمندی عجیبی هست.در اسطوره های شرقی و مانوی درخت زندگی نمونه کمال هستی بوده است.درختی که نماینده همه هستی است،حیات و مرگ ،درد،روز و شب.درختی که همه هستی در او خلاصه شده است.اما نکته ای که باعث می شود ما با یک قرینه بفهمیم که ترنس مالیک به اسطوره درخت زندگی نظر داشته این نکته است که درخت زندگی اسطوره ای، سه شاخه سترگ دارد ودر فیلم ،درختی که پدر می کارد سه شاخه بزرگ دارد ومهمتر از همه او سه پسر دارد.که می توان آنها را با سه شاخه بزرگ مطابقت داد.فیلم ابتدا نیمه اول قرن بیستم را نشان می دهد و بعد قرن 21 را که پسربزرگش که بزرگ شده است ودر تصاویر مختلفی که از او نشان می دهد،گویی او در میان ساختمانهای سر به فلک کشیده گم شده است به این خاطر به طبیعت روی می کند.تا پدرش و مادرش و برادرانش را در طبیعت بیابد.

فیلم شناخت:

4-زمین‌های لم یزرع (۱۹۷۳)

روزهای بهشتی (۱۹۷۸)

خط باریک سرخ (۱۹۹۸)

دنیای جدید (۲۰۰۵)

درخت زندگی (۲۰۱۱)

 

+      نویسنده محمد  | 

شنبه 29 بهمن1390ساعت 
دستهایم را
دراز
میکنم
هیچ خاطره ای
نیست
+      نویسنده محمد  | 

پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 
سلام مرد جنگی

از جنگ بگو چه خبر 

آیا باران را کسی مرمی می زند هنوز

تار گودی پران۱ را کسی مرمی۲ می زند هنوز

دختر قران وسکتیه دیار بور نه

زن خوبی برای قمندان شده است یا نه 

یا نه هنوز به یاد معشوق مقطول خود گریه می کند

مرد جنگ  

مرد تفنگ 

آقای ریش های بلند به دست

که دست هایت پر شده است 

از انگشتریان زن حامله ای  

در شرق 

بگو این شب ها خوابت می برد یا نه  

هنوز در حلق رودی می ریزی تمام مرمی ات را 

نه خواب های من

دروغ نمی گویند 

تو حتی پوچک ها را از خودت بیزار کرده ای 

که می گریزند از تو با هر گلنگدن۳

 وبلاگ شاعر


۱-گودی پران:بادبادک

۲-مرمی:تیر یا گلوله

۳-شعری از محمود تاجیک

+      نویسنده محمد  | 

سه شنبه 20 دی1390ساعت 
چند روزی است که ذهنم مشغول آشپزی است،برای خوش گذرانی رفته است تا خودش را سرگرم شادیها ودردهایش کند.به یک تعطیلات شاید چند روزه که امیدی به بازگشت آن است.دوباره ظاهر شدنش.

+      نویسنده محمد  |